با قرآن و نماز

از قرآن پند بگیریم و با نماز خیمه ی دین را عمود نگه داریم
مشخصات بلاگ
با قرآن و نماز

یَا بُنَىَّ أَقِمِ الصَّلَاةَ وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اصْبِرْ عَلَى مَآ أَصَابَکَ إِنَّ ذَ لِکَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ
فرزندم!
نماز را برپا دار و امر به معروف و نهى از منکر کن و بر آنچه از سختیها به تو مى رسد مقاومت کن که این (صبر) از امور واجب و مهم است.

آخرین نظرات


نماز

تو پایگاه کانی باغ (پسوه) و توی سنگر ی که برای مسجد در نظر گرفته شده بود پشت سر یکی از بچه ها قامت بستیم و نماز مغرب رو شروع به خوندن کردیم که صدای تیر اندازی بی امان نگهبان ها شروع شد . تا اون موقع سابقه نداشت که نگهبانا تو هیچ زمانی تیراندازی کنند . سجده اول رو که به جا آوردیم شدت تیر اندازی هم بیشتر شد فرمانده که صف اول نماز بود نمازش رو شکست و از نمازخونه با عجله بیرون رفت . تو سجده دوم بودیم که صدای یکی از سربازان شنیده شد که داد می زد بچه ها جناب سروان می گه زودتر بیان به پایگاه حمله شده .

رکعت بعدی هم با عجله خونده شد و همه سراسیمه بیرون زدیم . صدای شلیک خمپاره و توپ هم که از مقر توپخانه خودی شلیک می شد و به اطراف پایگاه اصابت می کرد حمله رو خیلی جدی نشون می داد . وقتی خودم رو به حمید تیرانداز کالیبر 50 رسوندم در حالیکه مدام شلیک می کرد گفت : از روی جمیلان یه مسلسل هست که باید اونو خاموش کنم والا تک تک بچه ها رو می زنه . گفتم مشکلی نداری گفت نه فقط بگین فشنگ برسونن .

با عجله خودمو به سنگر اسلحه خونه و مهمات رسوندم وضعیت شلوغ شده بود از اسلحه دار خواستم یه جعبه فشنگ کالیبر 50 زودتر به سنگر کالیبر ببرند و حمید رو تقویت کنند .

پایگاه صید آباد که سمت چپ ما بود بدتر از ما ، درگیر پاسخ حمله به گروهک ها قرار گرفته بودند و اونا هم حسابی داشتند از پایگاه خودشون دفاع می کردند .

سعی کردم به سنگرهای دور پایگاه سر بزنم تا هم سربازا روحیه بگیرن و هم وضعیت حمله کننده ها رو بدونم .

نیروهای حمله کننده با لباس سیاه از تاریکی شب استفاده کرده بودند و خودشون رو به نزدیکی های پایگاه رسونده بودند ولی هشیاری نگهبانهای پایگاه اونا رو به عقب رونده بود ولی دست بردار نبودند .

به سنگر یکی از بچه های لر که رسیدم دیدم داره با صدای بلند آواز می خونه و مدام به سمت دشمن شلیک می کنه . دستی به پشتش زدم و گفتم چه خبر ؟! حالا چه وقت خوندنه ؟!

گفت : بخدا روحیه شون رو بردیم زیر صفر اگر کمی شل می جنبیدیم الان پایگاه رو گرفته بودن .

گفتم دستت درد نکنه خدا خیرت بده با این روحیه خوبت .

خلاصه درگیری ها  تا ساعت 10 و ربع شب ادامه داشت و بعد از اون ، هم پایگاه صید آباد آروم شد و هم پایگاه ما .

فرمانده پایگاه وقتی کاملا خیالش از درگیری راحت شد بچه ها رو برای خوندن نمازعشاء به نمازخونه دعوت کرد و بعد ازاینکه نماز رو با جماعت با ما خوند نماز شکستش رو هم بجا آورد و گفت : بچه ها امشب خیلی گل کاشتید دست همه تون درد نکنه ولی بازم باید هشیار باشید ممکنه دشمن دوباره حمله کنه . من علاوه بر نظارت پایگاه همش با بیسیم با پادگان در ارتباط بودم هدف اونا گرفتن پایگاه صید آباد بود که بحمد الله موفق نشدند حمله به ما هم برای این بود که نتونیم به پایگاه صید اباد کمک کنیم  که با هشیاری خوب شما دشمن با تلفات زیاد مجبور به عقب نشینی شد. وضعیت در پایگاه صید آباد  بحرانی تره و چند نفر ازسربازا زخمی شدند . امشب کاملا با هشیاری و مراقبت کامل تو سنگرها باشید  تعداد نگهبانها رو دوبرابر کنید .شما چون ایمان دارید مطمئن باشید که همیشه پیروزید .

خلاصه اون شب هم گذشت و دشمن دیگه هیچوقت جرات حمله به پایگاه رو به خودش نداد. 

احمد یوسفی 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اسلحه پدر

با صدای مادر از خواب بیدار شد . نماز صبح را خواند و بعد از صبحانه به مدرسه رفت . ساعات درسبا بی حوصلگی سپری می شد . خودش هم علت بی قراری امروزش را نمی دانست . نیم ساعت مانده به  اذ ان ظهر، طبق معمول هر روز ازمعلم اجازه گرفت و از کلاس بیرون زد و به طرف مسجد محلشان حرکت کرد . عمو حسین متولی مسجد ، شیلنگ آب را از کنار درختان سرو بیرون کشیده بود و جلوی مسجد را آب پاشی می کرد .

عباس که رسید به عمو حسین سلام کرد .کلید کمد را از او گرفت و صدای قرآن را پخش کرد . به حیاط مسجد آمد .

 برگهای رنگارنگ چنار کهنسال، روی آب حوض پراکنده شده  و با نسیم پاییز به رقص در آمده بودند . او  با دست ، تعداد زیادی از برگها را بیرون آورد .و برای اینکه بتواند همه آنها را خارج کند با تکان دادن جارو روی آب،  موج درست کرد . برگها  در لبه حوض  سمت مخالف او جمع شدند  و عباس آنها را به سطلی که در دست داشت ریخت .

جا کفشی مسجد را جارو زد ، نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و به طرف محراب رفت و با صدای زیبایش اذان گفت .

مسجد تقریبا از جمعیت پر شد . حاج آقا موسوی هم در محراب مسجد اقامه می خواند .

نماز ظهر که تمام شد به جمعیتی که در صفها تنگاتنگ هم نشسته بودند و حالابا دست دادن به هم برای یکدیگر آرزوی قبولی طاعات را داشتند نظر انداخت .او نگاه عمو حاجب که برای رزمندگان  در میدان دوراهی شهر ایستگاه صلواتی زده بود را روی خود سنگین دید . هر چند وقت یکبار عمو حاجب ، نگاه پر معنی و نافذش را به چهره او می دواند و عباس از این نگاه به فکر فرو رفته بود . طوری که تکبیر نماز عصر را از حاج آقا جا ماند و موقعی به خود آمد که حاج آقا در حال رکوع بود  .

((سمع الله لمن حمده ، الله اکبر)) .

نماز که تمام شد تمام فکر و ذکر عباس این بود که علت نگاه های عمو حاجب را بداند به همین خاطر بعد از نماز پیش او نشست . عمو حاجب که برف پیری  موهایش را کاملا  هم رنگ خود کرده بود هنوز در حال گفتن ذکر بود .

عباس که نگرانی  در چهره اش  سایه دوانده بود، بی تابی امانش را برید .  

دستش را به طرف عمو حاجب دراز کرد و گفت : قبول باشد .

عمو حاجب دست کوچک او را بین دو دستان خود گرفت .

-  عمو با من کاری داشتی ؟

- بله داشت یادم می رفت . جناب سروان محمدی از پدرت یک نامه آورده .

- نامه ؟ خدا را شکر .

نامه را از عمو حاجب گرفت نامه را روی سینه اش گذاشت و ریشهای سفید عمو حاجب را غرق بوسه کرد .

 در راه چند بار نامه را خواند .

فاصله مسجد تا خانه را نمی دانست چه طور پشت سر گذاشته است . در را با عجله کوبید . مادر که در حال شستن لباس ها بود در را باز کرد .

مادر از نفس نفس زدن عباس دلش فرو ریخت . بغل در نشست و با صدای ضعیفی پرسید .

- چی شده مادر ؟! از داداش حسینت خبری شده ؟!

- نه مادر . یه نامه از بابا رسیده .

- انشاالله خیر است  .چی نوشته ؟

- بذار برات بخونم .نوشته :

سلام به عباس کوچولو و مادر خوبش . امیدوارم حالتان خوب باشد من هم به یاری خدا خوبم ، من دیروز به خرمشهر و به کوچه خودمان رفتم . اثری از زندگی

بیست و دو ساله مان نبود . همه جا خراب شده و بوی غربت و تنهایی ، شهر را آزار می دهد .

سراغ حسینمان را از کوچه و خیابان شهرگرفتم .

همه جا با نامش آشنا بود . ولی از جسمش خبر نداشتند .

عباس پسرم . تو باید جای خالی حسین را برای مادرت پر کنی و نگذاری او غصه بخورد . انشاالله  با پیروزی رزمندگان ، جنگ تمام می شود و ما شهرمان را از نو می سازیم . عباس جان، میخواهم امسال محرم با اسلحه ی  خودم با دشمن بجنگم .

جواب نامه و اسلحه من را به جناب سروان محمدی بدهید .برایم بیاورد.

خدا نگهدارتان ، صابر ساعدی .

اسلحه پدر

v    راستی مامان اسلحه ی بابا کدومه ؟

نگاه عباس به چهره ی مادر که بی حال روی سنگفرش حیاط افتاده و غش کرده بود، افتاد . نگران به سوی مادر رفت سر او را بلند کرد و با دست دیگر به صورتش آب  پاشید . پلک های سنگین مادر به زحمت گشوده شد .

v    مامان شما حالت خوب نیست ؟!

مادر سعی کرد خودش را آرام نشان دهد . کمی نیم خیز شد دستش را به زحمت به سر عباس کشید وگفت :

v    چیزی نیست پسرم ، خوب می شم .

v    نه شما باید استراحت کنید .

پسرزیر بغل مادر را گرفت و او را به درون خانه  برد . بالش و پتویی برای او آورد و با لیوانی از آب و قند سعی کرد مادر را آرام کند .

آب قند را که به او خوراند ، پتو را روی دستهایش کشید و در حالیکه قصد بلند شدن از کنار او را داشت به چهره ی غمزده اش نگاه کرد :

v    مامان شما استراحت کنید من الان برمی گردم .

v    جای دوری نری .

v    نه الان برمی گردم .

او  به طرف خانه ی  سروان محمدی رفت. مارش حمله از رادیو، بعضی از خانه ها به گوش می رسید .    

کوچه ها را یکی یکی  پشت سر گذاشت.  به خانه سروان محمدی که رسید . زنگ خانه را  فشرد .  لیلا دختر کوچک آقای محمدی که هم سن اوبود  در را باز کرد  .با باز شدن در، گوینده ای که خبر حمله رزمندگان را از رادیو اعلام می کرد صدایش به خوبی در گوش عباس  نشست  .

- سلام  لیلا ، بابات هست ؟

- بله ، کارش داری ؟!

- بی زحمت ، صداش کنید .

لیلا بدون اینکه از عباس دور شود نگاهش را به داخل خانه انداخت . و پدر را صدا زد . هنوز پدر بیرون نیامده بود  که  عباس با چهره ی مظلومش به لیلا نگاه کرد و  گفت :

- خوش به حالت . بلاخره بابای تو از جبهه برگشت .

- ولی چون عملیات شده ، می خواد فردا برگرده .

- چی فردا  ؟!

- بله .

عباس لحظه ای به فکر فرو رفت . صدای مارش عملیات همچنان از درون خانه به گوش می رسید آقای محمدی در آستانه در قرار گرفت. ولی عباس متوجه حضور او نشد و هنوز غرق در رویاهای خود بو د .

v    به به عباس جان ، خیلی خوش آمدی . چرا نمی یای تو ؟.

v    س. س. سلام آقای محمدی .

v    سلام بفرمائید داخل .

v    نه خیلی ممنون . مادرم حالش خوب نیست، باید برم .

v    بلا دوره انشاالله . کاری از من ساخته هست ؟.

v    نه ممنون، خوب می شه . او بعد از خوندن نامه بابا حالش بد شد .

v    راستی من فردا می رم . جواب نامه را بدید ببرم .

v    ولی ..... ولی  ـ آخه ...

v    آخه چی ؟!

v    بابا یه چیزی تو نامه ش از من خواسته که نمی دونم چیه .

v    چی خواسته ؟!

v    خواسته که اسلحه خودش رو براش بفرستم . شما نمی دونید  منظور اون چیه؟

v    اسلحه ی خودش ؟! اشتباه نمی کنی ؟

v    نه . گفتم ، شاید بابا صحبتی در مورد اون با شما کرده باشه .

v    اون چیزی به من نگفته .

v    دست شما درد نکنه . خدا حافظ .

v    بد شد داخل نیومدید . اگه مادرتون، کمک خواست حتما زنگ بزنید . جواب نامه رو هم یادتون نره .

عباس از محمدی تشکر  کرد و نومیدانه به طرف خانه به راه افتاد .

مادر هنوز در رختخوابی که برایش  پهن شده بود استراحت می کرد . او با چرخاندن دستگیره در توسط عباس ، نیم خیز شد و چهره پسرش را که دید ، نشست.

v    کجا رفته بودی ؟

v    خونه ی جناب  سروان محمدی .آخه اون فردا می خواد بره و باید جواب نامه بابا رو بدم ببره .

v    چه زود می ره .

v    آخه تو جبهه عملیات شده . اونم می خواد برگرده .

v    خدا خودش شر دشمنا رو  از سر مسلمونا کم کنه . پس برو جواب نامه بابا رو بنویس .

v    آخه ...... آخه .......اون یه چیزی خواسته که ما نمی دونیم چیه ؟

v    چی خواسته ؟!

v    گفته اسلحه خودمو برام بفرستید . می خوام تو ماه محرم با اسلحه خودم با دشمن بجنگم . مامان تو هم نمی دونی اون چی میخواد ؟

v    چرا می دونم . تو جواب نامه رو بده تا من اسلحه اون رو بیارم .

عباس به نوشتن نامه مشغول  شد ولی تمام فکر او نزد مادر ش بود ،که او اسلحه پنهان شده پدر را از کجا خواهد آورد . او یک بار نامه ای  را که نوشته بود با صدای بلند مرور کرد .

به نام خدا ، خدمت پدر عزیزم سلام می رسانم. امیدوارم حالت خوب باشد . ما هم  خوبیم . مادرم خدمت شما سلام دارد . پدر جان وقتی نامه شما را برای مادرم خواندم حالش بد شد . ولی حالا خوب است . پدرم عزیزم من ندانستم شما چه اسلحه ای را می خواهید .

نامه عباس که به اینجا  رسید صدای دمام از حیاط خانه شنیده شد  . عباس با تعجب بلند شد  از پنجره داخل حیاط را نگاه  کرد .

مادر  دمام را به گردن آویخته بود و با دست به او می کوبید . عباس به روی ایوان خانه  آمد نگاهی به مادر کرد و در دل به کار او خندید .

v    مامان ، شما حالتون خوبه ؟ این چه کاریه ؟

v    مگه اسلحه پدرت رو نمی خواستی ؟

v    چرا ولی ......

v    اینم اسلحه اش .


دمام

v    اسلحه بابا اینه ؟!

v    بله پسرم ، چه اسلحه ای بهتر از این می تونه تو ماه محرم سینه دشمن رو نشونه بگیره ؟هان .

عباس لبخند زنان به طرف مادر رفت، دمام را از او گرفت و به گردن خود آویخت و در حالیکه با دست به آن ضربه میزد، با هیبتی خاص گرد  حیاط خانه  چرخید وزیر لب نوحه زمزمه کرد  . 

 اگر از کشتن من زنده شود دین خدا     این سر این پیکر من این دم شمشیر شما

                       من حسین علی ام           موءمنان را ولی ام 


نویسنده : احمد یوسفی مدیر وبلاگ 

------------------------------------------------------------------------------------------------------

نماز در اسارت نوشته : احمد یوسفی 

گرمای زیاد آدم را کلافه می کرد . زیر پیراهن ها از فرط عرق کردن ، همه خیس بودند .

حسین تکه مقوایی را که در دست داشت و خودش را با آن باد می زد روی سرم کوبید و گفت :

علی یه خبر خوش .

گفتم : تو هم حوصله داری ، حتما می خوای بگی فردا آزاد می شیم .

گفت : نه بابا .

پس چه خبر خوشی تو این اردوگاه لعنتی هست ؟!

گفت : صامت عبدا... رفته مرخصی !

گفتم رفته که رفته به ما چه؟ !

خوب تا چند روز از آزار و اذ یتش راحتیم .

گفتم : سگ زرد برادر شغاله ، از کجا معلوم نفر بعدی بدتر از اون نباشه .

گفت هر کس باشد از اون دیونه بهتره .

حق با حسین بود چون صامت عبدا... انسان بی رحمی بود . با شلاقی که همیشه در دست داشت در اردوگاه چرخ می خورد و با ایراد های بی جا تو سر بچه ها می کوبید .وسایل ما را هر روز بازدید می کرد ، شاید از فرار ما و نقشه هایی که می کشیدیم می ترسید . در این پنج سال هیچ کس خنده او را ندیده بود . یک روز محسن را کشید وسط اردوگاه و بعد از زدن چند  ضربه شلاق رو به بچه ها کرد و به فارسی دست و پا شکسته گفت :

این خبیث می خواد اردوگاه رو به حوزه تبدیل کنه. و بعد فندکش را بیرون آورد و زیر ریش های محسن که چند روزی بود آنها را کوتاه نکرده بود گرفت . فریاد محسن بلند شد و صامت محکم  به صورت او کوبید . یکی از نگهبانها دستهای محسن را گرفت و صامت با فندکش به جان ریش های او افتاد . بچه ها به عنوان اعتراض محوطه را ترک کردند و به سلولهایشان رفتند .

فردای آن روز محسن را دیدم که صورتش تاولهای بزرگی زده بود ، بعضی از تاولها هم ترکیده بودند و آب و جراحت از آنها بیرون زده بود . در حالی که بغض گلویم را می فشرد گفتم :

آقا محسن شرمنده ام نتوانستم کاری بکنم !

گفت : نه برادر ، خدا باید انتقام ما را از این ها بگیرد . خوب شد بچه ها سر و صدا نکردند والا همه را به گلوله می بستند و ککشان هم نمی گزید.

صدای اکبر که مقسم غذا بود بلند شد : زود بیاید غذا بگیرید والا تمام می شود .

به حسین گفتم من میرم . ظرف غذا را برداشتم و رفتم . مدتی با ید درصف می ایستادم تا نوبتم برسد . غذا را که طبق معمول بادمجان بود گرفتم . نگاهم به محسن افتاد . چند ماهی از سوختن صورتش می گذشت ولی داغ صامت هنوز روی صورت نورانی او  به چشم می خورد . محسن من را که دید به طرفم آمد ، سلام کردم .

 گفت :

علی جان به همه خبر بده امشب وضو گرفته برای شام بیایند . می خواهیم در نبود صامت عبدالله نماز را به جماعت بخوانیم . مهر هایشان را هم بیاورند .

آمدم بگویم ممکن است بعثی ها مانع از اقامه شوند ولی محسن به سرعت دور شد .

در فکر حرفهای محسن بودم که اکبر گفت :چیه تو فکری ؟ ظرف غذا را بگیر .

ظرف را نزدیک بردم . غذا را گرفتم و به طرف سلول رفتم . در راه به هر کس می رسیدم ، برنامه ی شب را برایش می گفتم . حسین در حال پهن کردن سفره بود که وارد شدم .

گفتم :

حالا یک خبر خوب از من یشنو .

گفت : حتما با مرخصی صامت موافقت نکردند ؟.

- نه بابا ، آقا محسن را دیدم . گفت بچه ها موقع شام گرفتن همه با وضو بیایند می خواهیم نماز جماعت بخوانیم .

حسین مثل اینکه خبر رهایی را شنیده باشد از جا جست و صورتم را بوسید . باور کردن این خبر برایش مشکل بود . بعد در حالی که هاله ای از تردید چهره اش را فرا گرفته بود گفت : با ماموران اردوگاه هماهنگی کرده ؟

گفتم : نمی دانم .

نهار را خوردیم . ساعات و دقایق به کندی می گذشت . انتظار فرا رسیدن شب و گرمای طاقت فرسای اردوگاه در روز نمود بیشتری داشت .

غروب که شد وضو گرفتیم ظرفهایمان را برداشتیم با حسین به راه افتادیم .

حسین کتاب کوچکی را که دعای کمیل در آن نوشته شده بود و تا آن موقع مخفیانه از آن نگهداری می کرد را برداشت .

 گفت:اگر خدا خواست . دعا هم می خوانیم. مهرهایمان را که از قطعه های سنگ تشکیل شده بود  در جیب گذاشتیم و منتظر شدیم.

حسین گفت : شاید امشب از شام خبری نباشه. گفتم دندون رو جگر بگذار اگر دعای کمیل را از حفظ کرده بودی حالا مجبور نبودی این کتاب را قایم کنی. گفت: ای بابا حفظ کردن دعای کمیل از سوره ی بقره هم مشکل تر است.

صدای اکبر از پای ظرف غذا بلند شد:

بچه ها زودتر والا تمام میشه. اکبر با ملاقه آب گوشت سیب زمینی را به هم می زند و باز همان جمله را تکرار می کرد. دو نفر ماموره عراقی طبق معمول با شلاق هایی که در دست داشتند با فاصله ی کمی از دیگ غذا ایستاده بودند. هر دو کلت به کمر و با نگاه های غضب آلود بچه ها را زیر نظر داشتند. تا ان وقت شاید توجه زیادی به آنها نمی کردیم ولی آن شب دقت مان بیشتر شده بود.

    ((جبار مرشد)) و((حامد کریم)) را به خوبی می شناختم.

اولی آدم بداخلاق و دومی آدم ساده لوحی بود،به حسین گفتم: توی صف بایست تا من برگردم. به مامورین که رسیدم با عربی دست و پا شکسته از حامد کریم پرسیدم: راستی به جای صامت عبدا... چه کسی مسئول اردوگاه شده.جبار مرشد به جای او و با عصبانیت گفت:به تو مربوط نیست: برگرد برو یاالله.دیگر سوالی نکردم و آمدم پشت سر حسین ایستادم .

 زیر چشمی همه ی بچه ها را نگاه کردم هیجان و ترس چهره همه را دگرگون کرده بود .

محسن از صف خارج شد و کمی جلوتر از بچه ها ایستاد و مشغول اذان و اقامه شد. مامورین تا آن لحظه متوجه نیت ما نشده بودند. به محض اینکه کلمه قدقامت الصلوه از دهان محسن خارج شد ، همه ی بچه ها ظرف های غذا را روی زمین گذاشتند و به سرعت پشت سر آقا محسن صف بستند. نماز جماعت با تکبیر محسن شروع شد. مامورین که از اصل موضوع تازه با خبر شده بودند به طرف اکبر رفتند . حامد کریم گفت: چرا غذا را تقسیم نکردی؟

اکبربا آن لحجه شیرین اصفهانیش گفت: اجازه بدین نمازشون تموم بشه. گفتن این جمله پتک محکمی بود که به سر حامد کریم زده شد. او به طرف صف ما که در حال سجده بودیم حمله کرد و با شلاقی که در دست داشت شروع به زدن بچه ها کرد،مرتب داد می زد یاالله حرکت کنید . بریدبه سلول هایتان. ولی بچه ها با وجودی که ضربه های شلاق را تحمل می کردند همچنان به نماز ادامه می دادند. در این لحظه بود که جبار مرشد هم به کمک او آمد. بچه ها را که در حال رکوع بودند،با هل دادن روی زمین پرت می کردند. 

حامد کریم مطلبی گفت که معلوم بود تقاضای اعزام نیرو دارد.

 بچه ها که افتاده بودند دوباره بلند شدند و نماز را ادامه دادند، سه رکعت مغرب تمام شد . دست هایمان را به هم گره کردیم و مشغول خواندن دعای وحدت شدیم ، سرو کله سه نفر مامور دیگر پیدا شد . آنها باباطون های برقی به سر همه می کوبیدند  ! کسی از بچه ها نبود که ضربه ای را نخورده باشد ولی بچه ها مصمم تر از قبل استقامت می کردند .

صدای دعای بچه ها همراه با ناله و زاری در پیشگاه خداوند ، فضا را پر کرده بود .مامورین که یقین پیدا کردند کاری از پیش نمی برند به طرف محسن که پیش نماز مان بود رفتند و او را با مشت و لگد روانه سلول انفرادی کردند .

علی رضا که از بچه های با تقوای اردوگاه بود نماز عشا را شروع کرد .

جبار مرشد که اوضاع را خراب می دید کلت خود را بیرون آورد و با قنداق آن به سر فضل الله کوبید . خون از سر او جاری شده بود و لی همچنان به نماز ادامه می داد .

فضل الله سه رکعت را با بچه ها خواند ولی برای رکعت چهارم نتوانست از زمین بلند شود .

نماز را با هیجان تمام کردیم .

 جبار مرشد چند تیر هوایی شلیک کرد و بچه ها که دیدند شاید ایستادن بیش از این خطری را برای کسی بوجود آورد بدون گرفتن غذا آنجا را ترک کردند . تنها کسی که باقی مانده بود فضل الله بود که همانطور نشسته خون های صورتش را پاک می کرد .

ماموری به او نزدیک شد و با کوبیدن لگدی به کمر فضل الله گفت :

زود باش گورت را گم کن !

حامد کریم به طرف فضل الله رفت زیر بغلش را گرفت و او را به طرف اتاق نگهبان ها برد .

وقتی به سلول برگشتیم حسین گفت :

شب خوبی بود . درسته ؟ 

گفتم : بله البته با دسر کتک هایی که نوش جان کردیم .

صبح که شد رفتم و حال محسن و فضل الله را از اکبر پرسیدم .اکبر گفت :

دیشب سر فضل الله را پانسمان کردند و او را به سلولش فرستادند ولی آقا محسن هنوز آزاد نشده .

احمد یوسفی

===================================================================


به نام خدا

تپه لیلی  نوشته : احمد یوسفی

          امروز چقدر کم حوصله شده ای ، خودت هم نمی دانی چرا دل و دماغ  روزهای گذشته را نداری ؟ گوسفندانت رادر دشت رها کرده  و گوشه ای نشسته ای . حتی دوست نداری سری به  سنگرها ی مخروبه زمان جنگ بزنی و با پره های آرپی جی بجا مانده ای که در گوشه سنگر جمع آوری کرده ای  قهرمان داستان همیشگی ات را   به جنگ بفرستی و ساعتی سرگرم شوی . نکند! ناراحتیت از آقای احتشام است ، دیشب دیر به کلاسش حاضر شدی و او را عصبانی کردی ؟

نه از آن موضوع هم چیزی به دل نداری  . کمی دیگر فکر می کنی  تصمیم می گیری برای تسلی دلت سری به تپه ای که هر روز ظهر از آنجا صدای اذان می شنوی  بزنی حالا دیگراین صدا مونس تنهاییت شده است این نوای زیبای اذانی که می شنوی طوری دلت را ربوده که حاضر نیستی آن را با گران ترین چیز دنیا عوض کنی ،صدا تا اعماق

جانت نفوذ می کند ، و از خود بی خودت می کند . عزمت را که برای رفتن به  تپــه ، جزم می کنی گرد وغباری غریب از جاده بلند می شود و قسمتی از آسمان منطقه را می پوشاند .

گردوخاک که کمی بالا تر می رود خودرویی نظامی کنار سنگرها توقف می کند ، تو  می ترسی ، با عجله بلند می شوی چوب دستی ات را بر می داری و به طرف گله ات می دوی ، درراه چند بارمی ایستی  و خودرو را که سابقه آمدن نداشته است   نگاه می کنی . گوسفندانت را به گوشه ا ی می بری و کمین می کنی  دلواپسی ولی چاره ای جز نظاره نداری .

آقایی مسن و جوانی از ماشین پیاده می شوند و به طرف سنگرها حرکت می کنند جوان از خاکریز بالا می رود دستش را سایه بان چشمش می کند و منطقه را با دقت  می کاود  .

تو قبل از اینکه شعاع دید او محلی را که پناه گرفته ای، ور انداز کند خودت را محکم به زمین می چسبانی و تا هنگامیکه نگاهش را از کمین گاهت بر نمی گرداند به همان حالت می خوابی .

او بعد از دیدن منطقه ، با صدای بلند دوستش را  صدا می زند و به او می گوید :

- حاج آقا، درست همینجا ست. من گرا ها را یادداشت می کنم.

حاجی هم از خاکریز بالا می آید و محل هایی را که جوان با دست نشان می دهد نگاه می کند  آنها  قسمتهای مختلف خاکریز و منطقه را بازدید می کنند . از خاکریز به  پایین سرازیرمی شوند    وقتی به نزدیکی نقطه ای که تو پناه گرفته ای   می رسند بلند می شوی با عجله به طرف درخت کوناری که سفره نان و کوزه آبت را در سایه اش گذاشته ای  میدوی. می خواهی فرار کنی . جوان متوجه حضور تو می شود، با نرمی صدایت می کند ، دوست نداری بایستی ولی لحن گرمش اثر می کند  خود بخود پا یت از رفتن باز می ما ند و می ایستی .

آنها به طرفت می آیند حاجی  که چفیه ای به گردن انداخته و ریشهای سفیدش نورانیتی به چهره او داده  به  تو نزدیک می شود  ، دستش را به طرفت  دراز می کند  و می گوید :

-        سلام ، حالت چطور است ؟

با کمی خجالت و شرم دستت را کمی جلو می بری و آهسته می گویی :

-         ممنون .

جوان می پرسد:

-        اینجا چه می کنی ؟!

گوسفندها ، گوسفند هایم را آورده ام .

صورتت قرمز می شود و با تردید می پرسی؟

-        نباید بیاورم ؟!

حاجی با عجله  می گو ید :

چرا نباید  بیا وری ؟! آقا سعید بدون منظور پرسید.

جوان که حس می کند توکمی ترسیده ای لبخندی به لب می نشاند و می گوید:

-          آفرین پسر خوب.

-          پس  آن گوسفندهای قشنگ مربوط به تو است ؟

-          بله.

-           چند وقت است  گوسفندهایت را به این محل می آوری؟.

-     دوماه است  که به روستای خودمان  برگشتیم ، در این مدت گوسفندهایم را  می آورم لابلای سنگرهایی که علف سبز شده  ، تا سیر بشوند.

-            مدرسه دارید ؟

-          بله فقط شبانه درس می خوا نیم .

-           کدام روستا ؟.

-          چنانه .

-          به به، چه جای خوبی .

جوان هم با تو دست می دهد حاجی دستش را روی سرت می کشد ومی پرسد:

-          از آمدن ما ناراحت شدی ؟.

-          نه.

-          ولی  چهره ات این طور نشان  می دهد .

-          ناراحتیم به خاطر شما نیست .

-           ما برای  پیدا کردن دوستانمان اینجا آمدایم ، شما هم دعا کنید که آنها را پیدا کنیم .

-          دوستان شما ؟! ولی اینجا بجز من ، کسی دیگر اینجا نیست  .

کمی فکر می کنی و می گویی :

-          پس آن آقا دوست شماست؟!

-          کدام آقا ؟!

-  چهارشنبه غروب وقتی دیر تر از هرروز گله را جمع کردم تا به خانه بروم یک نفر با  چراغ پر نوری  روی آن تپه، ایستاده بود من ترسیدم با عجله گله را به جاده انداختم و رفتم . حالاهم هر  وقت دیر تر از غروب آفتاب به خانه بروم اورا می بینم. 

حاجی و سعید لبخندی می زنند .حاجی خنده ا ش را از تو پنهان می کند و می گوید :

-          نه پسر  جان دوستان ما زنده نیستند . راستی با چه  اسمی صدایت بزنیم ؟

-           حامد .

سعید با قطب نما به درخت کونار نشانه می رود  و بعد چیزی روی کاغذ می نویسد ، از تو می پرسد :

-          حامد جان تا  به حال در این منطقه   به جنازه ای برخورد کردی؟.

تو می ترسی ، می لرزی، عرق سردی روی پیشانیت می نشیند با صدای بریده ای می گویی:

-          نه آقا  ، ج .جنازه کی ؟!.

-           هرکس ،  ایرانی باشد یا عراقی .

  حاجی که حالت تو را  زیر نظر دارد با گوشه چفیه اش عرق پیشانیت را پاک می کند ورو به سعید می گوید:

-          آقا سعید اگر کارت  تمام شده، برویم .

سعید در حالیکه گرای نقطه ای دیگر را یادداشت می کند با اشاره سر به حاجی می فهماندکه کمی صبر کند . کارشان که تمام می شود ،هر دو  از تو خداحافظی می کنند

ساعتی دیگر درآن سوی  منطقه می گردند . وقتی می خواهند بروند حاجی صورتش رابه تو طرف برمی گرداند .

-          ما فردا صبح با گروه تفحص بر می گردیم .

خودرو که در میان گرد وخاک دور می شود تو می مانی و غم سنگینی که از صبح تا به حال ،  سایه به سایه تعقیبت می کند .

آفتاب را که به وسط آسمان رسیده نگاه می کنی به  درخت کونار نزدیک  می شوی  کوزه آبت را که درخت از سایه بانی آن دست کشیده بر می داری ، به  تپه که می رسی

درخت کونار

مثل هر روز پایین دامنه آن می ایستی و گوشهایت را  تیز می کنی تا صدای همیشگی را بشنوی .

با صدای اذان  تپه ، سبکبال می شوی برای لحظه ای جامه بی حوصلگی را از تن بیرون می کنی ، همانجا می نشینی و اذان را تا به آخر به گوش جان می شنوی  آستین ها را بالا می کشی و از آب کوزه ات وضو می گیری ، به بالای تپه می روی اقامه را می خوانی و قامت می بندی .الله اکبر

نمازت که تمام می شود توشه ات را باز می کنی لقمه ای از نان و پنیربرمی داری ولی  اشتهای خوردن نداری  ، بعد از ظهر را با بی حوصلگی می گذرانی می خواهی دل به دریا بزنی با کمی جرات  تا تاریک شدن هوا در منطقه بمانی بلکه آقای سفید پوش به  تپه بیاید  و رازهایت را با او در میان گذاری ، ولی با ترس اخراج شدن از کلاس نمی توانی کناربیایی. علت اینکه دیشب هم دیر به مدرسه رسیدی  همین موضوع بود ولی تا می خواستی به آقای سفید پوش نزدیک شوی او را گم می کردی . گله را جمع می کنی و به طرف روستا حرکت می کنی .

فکر وخیال آمدن حاجی و دوستش سعید به منطقه فکه هم  گوشه ای دیگر از فکرت را مشغول کرده است .

 انگار در کلاس نیستی . چند بار هم آقای احتشام به تو تذکر می دهد که حواست را به درس جمع کنی ولی بعد از دقیقه ای حضور در کلاس فکرت به منطقه فکه پرواز می کند و سنگرها را یکی یکی از نظر می گذراند.

معلم می گوید:

- آقای هویزاوی چرا حواست به کلاس نیست  ؟! اگر ندانی من درمورد  چه چیزی صحبت می کردم باید بروی و مادرت را به مدرسه بیاوری .    

 -آقا اجازه، راجع به قصه عشق  قیس به لیلی می گفتید. می گفتین ، اینقدر قیس به لیلی علاقه نشان می دهد وموفق به دیدن او نمی شود  که سر به بیابان می گذارد و مجنون می گردد .

-          لیلی زن بود یا مرد ؟.

-          آقا اجازه در اینجا به ظاهر  زن بود . ولی لیلی ، هر  چیزی می تواند باشد . 

-          آفرین ،بچه ها تشویقش کنید . تو  شاگرد زرنگی هستی ولی نمی دانم چرا چند شب است پریشان نشان می دهی ؟!

از مدرسه که به خانه می روی

نماز میخوانی و پای سفره مادر می نشینی برای اینکه مادر متوجه ناراحتیت نشود  باوجود بی اشتهایی  غذایت را  می خوری . می خواهی بلند شوی  و به رختخواب بروی مادر می گو ید:

-          حامد جان من فردا به دزفول می روم  تابه پدرت  تلفن بزنم  ، تو کاری نداری؟.

-          به با با بگو، اگر برایش پا گذاشته اند زودتر بر گردد .

سرت به بالش است اما فکرت سرگردان در اطراف تپه سیر می کند نمی دانی کی خوابت می برد .

طوفان ماسه و رمل ، بیابانهای فکه را به هم ریخته . باد ماسه های داغ را به صورتت می کوبد و از شلاق ماسه ها صورتت  کبود شده است . رملها آرایش منطقه را به هم زده و تپه ات را گم کرده ای  رمه ات  رمیده و مثل   ماهیانی  که از دریا به دشت افتاده باشند از تشنگی درحال جان کندنند. به آنها که می رسی گلوی همه بریده شده است با دیدن گلوی بریده شده گوسفندان  فریاد می زنی.

گله که جان می دهد طوفان هم فروکش می کند .آقای سفید پوش چراغ به دست را می بینی که ازکنار تابلوی فلزی کربلا به تپه  نزدیک می شود به تپه که می رسد خم می شود و جنازه ای را از روی آن بر می دارد ،جسد را روی دستانش می گیرد و به سمت تو حرکت می کند ، صدای اذان همیشگی شنیده می شود . 

تمام بدنت می لرزد ، در آن گرما احساس سردی می کنی ، قطره ای عرق سرد ا ز گودی شانه هایت به پایین سرازیر می شود . هرچه آقا فاصله اش را با تو نزدیکتر می کند صدای اذان بلندتر می شود .

 حرارت دستی را روی پیشانیت حس می کنی  سراسیمه و با فریاد بر می خیزی ، مادر  نگران حالت شده است ، بالای  سرت نشسته  با دلواپسی چهره ات را  نگاه می کند و می پرسد :

-          چه شده عزیزم  . چرا  داد میزنی ؟!.

-          خواب بدی دیدم .

-          انشالله که خیر است .

-           مادر تو هم  صدای اذان را شنیدی ؟!.

-          نه، تو تب داری ، ببین چه عرقی کردی ؟! فردا با من بیا ، ببرمت  دکتر.

-          نه ، گفتم که ! خواب دیدم.

مادر بلند می شود لیوانی آب از کوزه بر می دارد و به لبهای تو نزدیک می کند

-             مادرپیش من می مانی؟.

-           بله، پسرم ، تو بخواب من همین جا هستم.

قبل از اینکه آفتاب نگاهش را روانه  دشت کند  تو به بالای سنگر ها می رسی .از روی خاکریز نگاهی به تپه می اندازی ، وضعیت عادی منطقه کمی آرامت می کند ولی دل مشغولی دیروز دست از سرت بر نداشته است ،گله را رها می کنی و سفره و کوزه ات را به طرف درخت کنار می بری. ، پایین تپه که می رسی گوشت را به جای جای تپــه می سپری ،صدایی نمی شنوی بالای تپه می روی و همانجا می نشینی  رویای دیشب دوباره جان می گیرد و  تصاویر آن ، از جلوی چشمانت رژه میروند.

برمی خیزی و محلی که آقای سفید پوش  دیشب از آنجا به تپه آمد رانگاه می کنی غیر از تابلوی تیر خورده و رنگ پریده کربلا 100 کیلومتر چیزی نمی بینی .   

 از تپه که دور می شوی قصه ی عشق لیلی و مجنون برایت زنده میشود ، عهد می کنی به همان اندازه که مجنون به لیلی عشق می ورزید تو هم عشقت را به این تپه و صاحب صدا ثابت کنی . برمی گردی و رو به تپه فریاد می زنی:

- از امروز تو لیلی و من مجنون تو.

آمبولانسی به همراه خودروی دیروزی جلوی سنگرها ترمز می کند ، حاجی و سعید که پیاده می شوند  به طرف آنها می روی بعد از سلام واحوالپرسی حاجی تو را به  چهار نفر  تازه وارد  معرفی می کند . سعید  در جلو گروه و بقیه با بیل و یکسری وسایل به دنبال اواز خاکریز بالا می روند او روی خاکریز می ایستد، قطب نما را با کاغذ ی  بیرون می آورد به درخت کونار نشانه  می رود درب قطب نما را می بندد کاغذ را باز می کند و بعد از کمی چپ و راست شدن به بقیه افراد فرمان می دهد که پشت سرش حرکت کنند  تو چسبیده به حاجی و تقریبا در وسط های صف قرار داری، حدود پانزده متر که از درخت فاصله می گیرند   کمی به طرف راست می روند .  سعید می ایستد رو به حاجی می کند و می گوید:

-          حاج آقا محدوده جستجوی ما  طبق گزارشی که جانباز علی هویزاوی از بیمارستان داده همین جاست .

اسم علی هویزاوی را که می شنوی تکانی می خوری با تعجب از سعید می پرسی:

-          آقا ببخشید این جانباز که گفتید  ، دو  پایش قطع است ؟!.

-          بله شما از کجا می دانید ؟!.

-           علی هویزاوی که در بیمارستان بستری است پدرم است  !.

سعید دوباره با تو دست می دهد صورتت را می بوسد و می گوید :

-تو پسر عجب دلاوری هستی !. 

حاجی بیل را از دست  همراهش  می گیرد نکاه با نفوذش را به جهرات می اندازد ومیگوید:

-          علی آقا پدرت ، فرمانده گردان  بود  خاطرات زیادی  با هم داریم . بعدا بیشتر صحبت می کنیم .

   حاجی بسم الله می گوید و پس از دعا کردن شروع به کندن  رمل های سفت شده  می کند  . یکی از جوان ها ، بیل را از دست حا جی می گیرد وکار را ادامه می دهد . دو جوان دیگر هم با بیل و کلنگ مشغول کندن می شوند . از حاجی می پرسی :

-          پدرم از کجا می داند که اینجا شهیدی هست ؟!.

او کمی از بچه هایی که در حال کندن هستند فاصله می گیرد دست تو را می گیرد و با خود به محل بلندی می برد ، هر دو می نشینید حاجی کاملا بچه ها را زیر نظر دارد  می گوید :

-          حامد جان دشت خوزستان پرازشهدای جنگ است  ، شبهای عملیات چون فرصت نبود شهیدان را به عقب منتقل کنیم بعضی از جنازه ها جا می ماند بعد ممکن بود ، همان منطقه به دست عراقیها بیفتد  آنها هم  مثل ما روی  کشته ها ی طرف مقابل  خاک می ریختند. حالا کسانی مثل پدر توکه در آن شبها شاهد شهادت هم رزمهایشان  بوده اند محل های  شهادت را اطلاع می دهند  تا گروه تفحص،   جسد شهدا را پیدا و  تحویل خانواده هایشان  بدهد.

-           اگر شهیدی را پیدا نکنید چه می شود ؟!

-           خانواده او یک عمر چشم انتظار باقی می ما ند . انتظار هم خیلی سخت است و همه کس طاقت این کار را ندارد.

با خودت می گویی : ممکن است صدایی که من می شنوم  مربوط به شهیدان باشد.

بدون اینکه به حاجی چیزی بگویی بلند می شوی و نومیدانه به طرف تپه می روی ، دراز می کشی ومثل کسی که وداع آخرش را انجام می دهد   صورتت را به تپه می چسبانی و زار زار گریه می کنی . با همان حالت گریه، به معشوق زیر خاکیت می گویی:

-          تورا به خدا  حرفی بزن ،آیا اینها به دنبال تو می گردند  ،  من تازه با تو عهد بستم ، چه دیر شناختمت . اینها هم قبیله های تواند می خواهند بین ما  جدایی بیندازند. اگر نروی می توانیم با هم سنت قبیله را بشکنیم مطمئن باش اگر دراین خاک بمانی هیچوقت فراموش نمی شوی  من همیشه عاشقت می ما نم  ،

-            باید به من بگویی آن آقای سفید پوش چه کسی است ، نکند! با صدای سحر آمیزت او را هم مثل من اسیر خود  کرده باشی . من هیچوقت محل تو را لو نمی دهم  ، چون نمی توانم از  تو دل بکنم  ، تو به من آرامش می دهی  صدای معجزه گرت  دام دل من شده  ، باید به من حق بدهی که خودخواه و کر و کور باشم .

می خواهی بر خیزی که صدای حزن انگیزی به زمین می نشاندت . همان موذن همیشگی است اما این با ر صدایش غمگین است . تا به حال هیچوقت  صدا را اینقدر ناراحت نشنیده بودی ! نمی دانی چرا صاحب صدا غمگین است ، شاید از حرفهای تو دلگیر شده باشد .

نمی دانی با این سر در گمی چه باید بکنی . آیا  این خواهش نفس است که وادارت می کند روی حقیقتی پا بگذاری؟! وقتی عقلت دلیلی برای صدای حزن انگیز او نمی یابد  بلند می شوی و سلانه سلانه به طرف بچه های  گروه تفحص می روی .

جوانها نشسته اند و با دست ازگودال خاک های نمداری که روی لبا س شهید  ریخته  است  بیرون می ریزند. با بیرون آوردن، لباس ، اسکلت  ، جمجمه ، پوتین و پلاک شهید همه صلوات می فرستند.

حاجی صورتش را به آسمان می کند و دعا می خواند.

- خدارا شکرمی کنیم که مارا جلوی مادراین شهید رو سیاه نکرد .

حاجی جمجمه را می بوسد ، آن را به دست سعید می دهد ، سعید   آنها را درون پارچه ای می پیچد و اسم  و شماره شناسایی شهید  را با ماژیک روی پارچه  یادداشت می کند. و به دوستانش سفارش می کند که چند متر آنطرف تر را نیز بگردند . خودش بقایای شهید را به طرف آمبولانس می برد .

به سمت حاجی می روی دست او را می کشی و می گویی:

 -حاجی بلند شو بیا ،!

حاجی جلو می آید

-          حاجی مگر  این  شهیدان برای همین مرز و بوم  شهید نشدند ؟! پس چرا جنازه های آنها را در این خاک باقی نمی گذارید ؟!

-          عزیزم ، این شهدا با رفتن به  شهر خودشان عبرت نرفتگان می شوند .اینها با مرگشان هم درس زندگی می دهند . اگر بدانی مادر همین شهید گودرزی چقدر به ما التماس کرده که جنازه بچه اش را به او برسانیم !.

خودخواهی را کنار می گذاری و تصمیمت را می گیری با انگشت تپه را به حاجی نشان میدهی .

-          حاجی آن تپه را می بینی ؟ من اسمش را تپه لیلی گذاشتم ولی انگار همه ی لیلی ها رسم بی وفایی بلدند .

-          چیزی شده؟!

-          علاقه زیادی به آن جا دارم  . هر روز ظهر  هم از آن تپه  صدای اذان می شنوم .

-          فقط تو می شنوی ؟!.

-          نمی دا نم  چون تا به حا ل  به کسی  چیزی نگفته ام ، به شما هم نمی خواستم بگویم چون آن صدا را خیلی دوست دارم   می ترسیدم  اگر این راز را بر ملا کنم ، دیگر  صاحب صدا برایم نخواند  اما  کسی که همیشه صدایش آرامم می کرد  امروز خودش آرامش ندارد !. حاجی بدون توجه به حرفهای تو می پرسد ؟

-          حامد جان چند سال داری؟

-          15 سال .

-          من وقتی که همسن و سال تو بودم در تنهایی فکر های عجیب و غریب به سرم می زد .

-          نه آقا ، بخدا همین الان هم دارد اذان می گوید ، خوب گوش کنید .

حاجی دقیقه ای سکوت می کند چشمانش را می بندد و گوش می سپارد .

-          من که چیزی نمی شنوم .

-          پس جلوتر بیا تا بشنوی .

. حاجی دست تو را می گیرد و با تو به طرف تپه لیلی می آید  به تپه که می رسید حاجی می ایستد و باز هم اعتراض می کند که صدایی نمی شنود . تو  از تپه بالا می روی و می گویی  :

-          بلندتر بخوان  چرا ساکت شدی ؟!

حاجی بالا می آید دلداریت می دهد و می گوید:

-          الان که موقع اذان نیست .

-          چرا ، ما  دیر آمدیم. اذانش تمام شد. وقت نماز است .

 حاجی در حین بالا آمدن از تپه به ساعتش نگاه می کند و می گوید :

-حق با شماست ، وقت نماز است .

بدون فوت وقت از تپه سرازیر می شوی و کوزه آبت را از کنار کونار  بر می داری . بالای تپه می روی حاجی به تابلوی آبی رنگ کربلا 100کیلومتر  که سمت راست جاده زیر آفتاب جا خوش کرده  چشم دوخته است .

آستین ها را بالا می کشی و وضو می گیری . حاجی هم از تو اجازه می گیرد و از آب کوزه ات لبی تر می کند و سپس وضو می گیرد .

نماز را با چنان شور و حالی می خوانید که قابل وصف نیست  وقتی نماز حاجی تمام می شود با تو دست می دهد صورتت را می بوسد و می گوید:

-          خوش به سعادتت با این جای خوبی که برای نماز انتخاب کرده ای من هم امروز سعادت و شیرینی  نماز اول وقت را به کمک تو چشیدم  . اینجا انگارقطعه ای از

کلمات آخر حاجی را نمی شنوی او سرنیزه ای را که به همراه دارد از غلاف بیرون می آورد و با آن شروع به کندن خاکهای روی تپه می کند مقداری از خاک را که با دست بیرون می ریزد به تو می گوید سراغ دیگر دوستانش بروی و همگی را برای کمک کردن به تپه لیلی  ببری  .

-          مسیر تپه تا بچه های تفحص را با عجله می گذرانی و با آنها  بر می گردی .

-          حاجی خاک زیادی بیرون آورده ، شرجی و گرمی هوا لباسها را به تنش خیس کرده است  سعید به او نزدیک می شود  و می پرسد :

-          حاجی اینجا خبریه ؟!.

-          انشالله که باشد بیایید و کمک کنید .

تو ایستاده ای وبچه های گروه تفحص را نگاه می کنی . قلبت تندتند می زند نفست به شماره افتاده است . در آن گرمی هوا خود بخود می لرزی  پاهایت شل شده و یارای ایستادن ندارند. 

هر بیلی که از خاک بیرون ریخته می شود قلبت  تندتر می زند بیل یکی  از بچه های گروه به کلاه آهنی  شهید می خورد و قسمتی از آن پیدا می شود   همه صلوات می فرستند حاجی چهره رنگ باخته ات را نگاه می کند دستی روی شانه ات می گذارد و می گوید:

-          چه طوری مرد؟.

اشک از چشمانت سرازیر شده است  در میان اشکها به کلاه دوست زیر خاکیت خیره شده ای حاجی برای اینکه از منطقه دورت کند نگاهی به دشت می اندازد و می گوید:

-          گله ات خیلی دور شده ، برو لااقل آنها را جلوتر  بیاور .

از تپه که سرازیر می شوی  بغضت می ترکد و زار زار گریه می کنی ؟ میسر از تپه تا گله را آنقدر گریه می کنی که چشمهایت پف کرده و قرمز می شود ،گله را با عجله کمی نزدیک می کنی ، طاقت نمی آوری و زود بر می گردی  پایین تپه که می رسی گریه ات را قطع می کنی واشکها را از صورتت پاک می کنی . گریه ات که قطع می شود صدای گریه حاجی و بچه های گروه  را می شنوی  اختیار از کفت می رودو  هق هقت ، گریه آنان را همراهی می کند  .

تپه لیلی

پیکرسالم شهیدی را از خاک بیرون می آورند شهیدی که تا دقایقی پیش موذنت بود . حاجی با بغض می گوید :

-          راست می گفتی حامدجان من تا حالا این صحنه را هیچ جا ندیده بودم . چندین سال از جنگ گذشته و این بدن تجزیه نشده . 

تو خودت را بی اختیار روی جنازه شهید  می اندازی و بوسه ای از صورت نورانیش را چاشنی بغض ترکیده ات می کنی. سعید دستت را می گیرد کوزه آب را روی لبانت می گذارد و دلداریت می دهد  .

یکی از بچه ها می رود و برانکاردی می آورد لیلی را با تشریفات خاص به کجاوه می نشانند و به روی دوش حرکت می دهند  تو پشت سر آنها اشک جدایی می ریزی .

کجاوه لیلی را که به آمبولانس می گذارند همه صورتت را می بوسند . حاجی برای رو بوسی و خدا حافظی نزدیکت می شود ، می گویی :

-           حاجی من می خواستم آن آقایی را که هر شب چراغی نذر این شهید می کرد را بشناسم اگر او هم بداند من جای شهید را  لو داده ام دیدار او را هم از دست می دهم .

-          حامد جان من حالت تو را درک می کنم ولی نمی دانم از چه کسی صحبت می کنی !

- همان آقایی که اشتباهی به جای دوستان شما معرفیش کردم .

-          من عقلم به جایی نمی رسد ، تو هم امروز دیگر نمان. به خانه برو، ما دوباره فردا برمی گردیم هنوز در این منطقه خیلی کار داریم .

-          بلاخره  باید  اورا  بشناسم .

ماشین ها که حرکت می کنند دنبال آنها می دوی و باز گریه می کنی  حاجی دستش را از شیشه آمبولانس بیرون می آورد و با اشاره دست  به تو می فهماند که به خانه بروی.

ناامیدانه بر می گردی هوا به گرگ ومیش می زند به طرف درخت کونار می روی کوزه و سفره ات را بر می داری ، گله را از سنگرها می گذرانی و به جاده آسفالت پا می گذاری با خود می گویی،:

-  شاید این لیلی مشترکمان بود . من حق نداشتم از سهم آن آقا بگذرم.

بر می گردی تا با تپه ی  بدون لیلی وداع کنی ، با تعجب می بینی که همان آقای سفید پوش به تپه نزدیک شده است  تا پایین تپه می دوی ، می ترسی  اگر قدمی دیگربرداری  از دیده ات  پنهان شود ، همانجا می ایستی و آقا را نظاره می کنی .


 التماس دعا                    احمدیوسفی 

========================================================================================

وداع            نوشته : احمد یوسفی   

 وداع

       هر وقت از کوچه پشت باغ عبور می کردم ، خدا خدا می کردم که طلعت خانم مادر اکبر من را نبیند ، چون برای سوالهای تکراری او جواب جدیدی نداشتم. برای اینکه شرمنده اش نشوم و وعده های بی مورد به او ندهم سعی می کردم راه طولانی تری را انتخاب کنم و کمتر از آن کوچه عبور کنم ، مگر موردی مثل امروز پیش می آمد که ناچار باید از کوچه باغی گذر می کردم .

البته امروز هم تمام تلاشم را کردم که کس دیگری را پیدا کنم تا دعوت نامه روز جانباز را به محسن دوستم برساند ولی هر چه بیشتر فکر می کردم کمتر نتیجه می گرفتم .

اگر دیشب به محسن زنگ نمی زدم امروز از رفتن به این کوچه صرف نظر می کردم ولی الان که ساعت 45/7 صبح است ، حتما محسن منتظر من جلوی پنجره اتاقش ایستاده و بی صبرانه بیرون را نگاه می کند .

چاره ای نبود، برای رسیدن به خانه محسن باید از جلوی منزل طلعت خانم رد می شدم .

داخل کوچه سرک کشیدم کوچه خلوت بود ، سرم را پایین انداختم و با عجله به طرف خانه محسن به راه افتادم .زنگ خانه را فشار دادم و دوست داشتم بدون معطلی در باز شود . چند دقیقه ای طول کشید تا همسر آقا محسن در را باز کرد .

سلام کردم و گفتم: ببخشید برای بردن محسن به پادگان آمده ام.

خانم محسن بعد ازجابجا کردن چادرش جواب سلامم را داد و گفت :

-         اتفاقا محسن منتظر شماست. بفرماید داخل .

-         نه ممنونم ـ لطفا صداش کنید .

او به داخل رفت و محسن را تا دم درخانه آورد از همسر محسن خداحافظی کردم. ویلچر محسن را گرفتم و پس از احوال پرسی به راه افتادم . سعی می کردم با عجله مسیر کوچه تا خیابان را طی کنم ، محسن از این وضع اعتراض کرد وگفت :

-  چه خبره ،چرا عجله می کنی . حالا که خیلی وقت داریم .

گفتم : ببخشید ، برای اینکه خیلی دیر نشود عجله می کنم .

- فکر دل وروده ی من هم باش.

- چشم .

چند متر ازکوچه باقی مانده بود که طلعت خانم با نان سنگک وشیشه شیر بدست از کوچه پیچید . یک لحظه ایستادم ومی خواستم دوباره برگردم که محسن گفت :

-         معلوم نیست امروز چه خبره ؛چراداری برمی گردی ؟ اصلا حواست اینجا نیست .

- نه چیزی نیست می خواستم چرخهای ویلچر را امتحان کنم .

چاره ای جز حرکت به سمت جلو نداشتم ، به طلعت خانم که رسیدم، سلام کردم و می خواستم سریع عبور کنم ، ولی صدای طلعت خانم مجبورم کرد ویلچر رااز  حرکت باز دارم وبه صحبتهای او گوش کنم .

-         خوبی مادر ؟.

-          ای شکر خدا ، از اکبر چه خبر؟!

-          مادر جون خبر جدیدی ندارم ولی انشالله خبر خوبی می رسد .

-          نه مادر ، دفعه قبل هم همین را گفتی !

-         به امید خدا بقیه اسرا هم که آزاد بشوند محسن حتما بین آنهاست .

-          احمد آقا چند شب پیش خوابش را دیدم ، می گفت ، جایش خیلی خوب است .

-          خیلی خب ، پس دیگر جای نگرانی نیست.

این جمله را که گفتم با اشکی که از گوشه چشمش جاری بود گفت:

-         اسرا که جایشان راحت نیست ؟! حتما

بغض غریبی گلویم را فشرد ، سعی کردم مثل هر بار خویشتنداری کنم ولی نمی توانستم . خود به خود می لرزیدم . کمی که به خودم مسلط شدم گفتم :

-         ننه اکبر ، به دلت بد نیاور ، انشالله بر می گردد. من با اجازه شما آقا محسن را برسانم ، دارد دیر می شود .

او با گوشه چادرش اشکش را پاک کرد و با همان بغض کهنه گفت:

- ایشان را تا به حال زیارت نکرده ام ؟! جانباز است ؟!

-         بله مادر ، ایشان سرور ماست ، تازه به این کوچه آمده اند ، بعدا به اتفاق خدمت می رسیم.

-         پس بی زحمت شماره دوستت که در ملایر است و گفته با اکبر در عراق اسیر بوده را به من بده .

-          ننه جان آن دفعه هم گفتم ، شماره او را ندارم ، ولی سعی می کنم توسط دیگر دوستان برایت بگیرم .

دوباره برق امید در دلش جرقه زد ونگاهی به سر تاپایمان انداخت ودرحال رفتن گفت 

-         خدا خیرت بدهد ؛ من منتظرم .

ویلچر محسن را به حرکت در آوردم وآرام راه افتادیم .محسن نگاهی به من کرد وگفت :

-         نه به آن عجله ات ؛ نه به این سلانه سلانه رفتنت . راستی اکبر کیه؟!

- یه بنده ی مخلص خدا که از عملیات کربلای پنج  به بعد اثری از اون نیست .

- بیچاره مادرش حق داشت اینهمه نگران باشد . راستی احمد آقا مگر مادر اکبر فقط این یک پسر را داشت .

-         نه؛ دوتای دیگر هم دارد ولی اکبر خیلی مهربان بود . یک الهه ای ازغیب بودکه برای مادرش رسیده بود .

محسن با دست چرخهای ویلچر را گرفت ومانع از حرکت آن به جلو شد ،  رو به من کرد وگفت :

- دوست دارم بیشتر از این درباره ی اکبر بدانم .چون تو روی تخت بیمارستان هم که بهوش آمدی فقط نام اکبر رامی بردی .

محسن رضایت من را که دید چرخهای ویلچر را رها کرد .

در مسیر پادگان جریان دوستی ام با اکبر تا آغاز عملیات کربلای پنج را برایش تعریف کردم .

بعد از پایان مراسم پادگان ، محسن را به خانه خودمان بردم . آقا محسن هی غر می زد و از اینکه سر زده به خانه ما آمده بود ناراحت بود. وقتی او را به خانمم معرفی کردم و گفتم از دوستان هم تختی من در بیمارستان اهواز است . شرم و کم رویی آقا محسن کاملا برایم مسلم شد.

از زهرا همسرم خواستم که گوشی را بیاورد تا آقا محسن زنگ بزند به خانواده اش و من برای آوردن آنها به درب منزلشان بروم . زهرا گوشی را نزدیک آقا محسن گذاشت و کاغذی را به دست من دادو گفت :

-         از وقتی تو رفتی سه بار آقای امامی از بنیاد شهید زنگ زدند و سراغ تو را گرفتند . این شماره را دادند که با ایشان تماس بگیری.

-         کاغذ را روی میز گذاشتم و به آشپزخانه رفتم ، وقتی برگشتم به محسن گفتم :

-          چی شد ؟ زنگ زدی ؟

-         بله ولی مهمان داریم ، و من هم باید تا یک ساعت دیگر رفع زحمت کنم .

وقتی فهمیدم محسن تعارف نمی کند و قصد رفتن دارد بقه ماجرای اکبر را برایش گفتم :

یک شب مانده بود به شب عملیات کربلای پنج آن شب تا صبح اکبر خواب نداشت ، هر دو ساعت یکبار بلند می شد و وضو می گرفت و نماز شب می خواند . نماز خواندنش خیلی طول می کشید ، البته او طوری رفتار می کرد که مزاحم اوقات کسی  نشود . آن شب برای بار آخر که وضو می گرفت موقع بر گشتن به سنگر پایش به  فانوس خورد وسروصدایی ایجاد شد .بچه ها از خواب بیدار شدند ،

اکبر از شرم ، خیس عرق شده بود .گفت : ببخشید بچه ها من خیلی شما را اذیت کردم البته به مهمان خورده نمی شود گرفت من چند شب بیشتر مهمان شما نیستم ، اگر متوجه شوم که مزاحمتی برایتان دارم که حتما هم همینطور است ،  حاضرم چادر انفرادی بزنم وداخل آن زندگی کنم .بعد بچه ها هم به شوخی گفتند : حالا که چند شب است اشکالی ندارد . ولی ما مطمئنیم که تو با دعا هایت پوست از سرصدام می کنی . خلاصه آن شب وقتی متوجه شد که دیگر بچه ها خوابشان نمی برد نمازش را خواند و بعد شروع به خواندن زیارت عاشورا کرد او این دعا را به حدی  با سوز وگداز می خواند که همگی بی اختیار اشک می ریختیم و او را  در خواندن دعا همراهی می کردیم . خلاصه ی کلام اینکه در تمام این مدت  که با هم بودیم همیشه چند قدم جلوتر از من حرکت می کردومن هیچوقت    به او نمی رسیدم . همیشه با دعای آخر نمازش از خواب بیدار می شدم ونماز صبح می خواندم . هر چه سعی می کردم یک شب زودتر از او از رختخواب بیرون بیایم و نماز صبح بخوانم نشد که نشد .

صبح که شد فرمانده ی یگان جریان عملیات را برایمان تشریع کرد، عملیات در چند محور انجام می شد وما مجبوربودیم هر کدام  با سه نفر از پرسنل وظیفه

   به گردانی مامور شویم . گردان 144 لشکر 21 حمزه یگانی بود که ماموریت مین برداری از معبر آن را من به عهده داشتم. و گردان 107 از لشکر 77 خراسان محل انجام ماموریت اکبر بود .

    وقتی  فهمیدیم در این ماموریت  نمی توانیم با هم باشیم ساعتی از روز را در خلوتی با هم گذراندیم وهر دوگریه کردیم . شب  ، هنگام وداع آخر که رسید ، اکبر یکایک بچه ها را بوسید وهمگی را اززیر قرآن

گذراند واز همه حلالیت خواست . ماموریت انجام شد ، من مجروح شدم وبقیه ی قضایا را در خدمت خودت بودم . یکی از سربازانی که همراه اکبر بود می گفت . وقتی میدان مین را اکبر باز کرد در آن جوش وخروش جنگ می خواست نماز شکر بخواند . شلیک پیاپی گلوله های خمپاره وتوپ امانمان را بریده بود گلوله ای نزدیکی اکبر به زمین اصابت کرد و .

صحبتم به اینجا که رسید تلفن زنگ زد . از محسن معذرت خواهی کردم و گوشی را برداشتم

-         الو بفرمایید .

-          سلام ، احمد آقا ، امامیم .

-         سلام علیکم ، حاج آقای امامی ، ببخشید فراموش کردم . شما چند بار امروز زحمت افتادید .

-          خواهش می کنم . خدمت شما عرض کنم امروز تلفنگرامی از ستاد معراج شهدای تهران دریافت شد که  از جنازه های پیدا شده توسط گروه تفحص شهدا ،چهار شهید مربوط به بروجرد است . یکی ازاین  شهدا هم دوست شما اکبر موسوی است .

اسم اکبر را که شنیدم خود به خود گوشی از دستم افتاد و شروع به گریه کردن کردم ، محسن که تا حدودی در جریان امر قرار گرفته بود گوشی را برداشت و صحبت را با آقای امامی ادامه داد ، بعد گوشی را به من داد ، گوشی در دستانم نمی ایستاد و گریه امانم را بریده بود . امامی گفت :

-         احمد جان اگر این خبر را هم گوش کنی از ناراحتیت کم می شود . آقایی که از تهران تلفنگرام را می فرستاد می گفت : خوش به حالتان با این شهید بزرگواری که دارید ، می گفت ، جنازه شهید موسوی پس از سالها زیر خاک ماندن سالم و تازه است طوری که همه حیرت زده شده اند .الان هم پیکرهای مطهر این شهدا را بردند مشهد که با علی ابن موسی الرضا (ع) واع کنند .

این جمله انقلابی در درونم بوجود آورد ، بی اختیار گوشی تلفن را گذاشتم ، دستاتهایم را روی سرم گرفتم و سیردلم گریه کردم . بعد از لحظه ای تلفن زنگ خورد .

-         چرا قطع می کنی ؟!

با گریه گفتم : اکبر به مادرش طلعت خانم قول داده بود وقتی  این بار به مرخصی آمد او را به زیارت امام رضا ببرد . می خواست آرزوی مادر پیرش را بر آورده کند . آقای امامی امکان دارد تا اکبر در مشهد است مادرش را هم به مشهد ببریم ؟

-         من قول نمی دهم ، ولی سعی می کنم تا جایی که امکان داشته باشد با مسئولین معراج شهدای تهران و مشهد صحبت کنم .

-         تو را بخدا هر کاری از دستتان بر می آید دریغ نکنید . به مادرش خبر دادید که جنازه ی اکبر پیدا شده ؟

-         نه خیر ، برای همین مجددا زنگ زدم که شما این کار را بکنید .

-         چشم من الان به طرف خانه اشان می روم وشما هم زمینه را برای مشهد فراهم کنید .

-         مطمئن باشید .

از آقای امامی خداحافظی کردم و به همراه  محسن  حرکت کردیم که خبر پیدا شدن اکبر را به مادرش برسانیم .

محسن اعتراضی به تند بردن ویلچر نمی کرد سر کوچه پشت باغ که رسیدیم باز

همان حالت سابق را داشتم و از اینکه یکباره تصمیم گرفته بودم خبر را به طلعت خانم برسانم پشیمان بودم . سرعتم را کم کردم و به محسن گفتم :

-         راستش نمی دانم با چه زبانی باید با او صحبت کنم ؟!

محسن چرخهای ویلچر را به جلو حرکت داد و گفت :

 - تا حالا هم اشتباه کرده ای که جریان واقعی را به او نگفته ای .

جوابی نداشتم به محسن بدهم . در خانه که رسیدیم باز هم مردد بودم که زنگ بزنم ، محسن خودش را به زحمت از ویلچر بالا کشاند و زنگ را به صدا در آورد .

در که باز شد محسن به طلعت خانم سلام کرد و گفت:

-         مادر بلاخره اکبر را پیدا کردیم .

طلعت خانم با شادی کِل زد و با فریاد زنهای همسایه را خبر کرد . من برای اینکه کار خراب تر نشود طلعت خانم را وادار به سکوت کردم و گفتم :

-         ننه ، اکبر آمده ، ولی چه آمدنی !

گریه راه گلویم را بسته بود و نمی توانستم بیشتر از آن صحبت کنم . طلعت خانم که شوکه شده بود گفت :

-         بلاخره فرق نمی کند آمدن آمدن است ، همینکه مادر پیرش را یک عمر چشم انتظار نگذاشت هر طور آمده باشد قدمش روی چشم مادرش .

-          حتی اگر .......

وداع

او دوباره کل زد . زنهایی که جمع شده بودند او را به خویشتنداری می خواندند

و گریه می کردند .

با گریه و بغض گفتم :

-         مادر، اکبر پس از اینهمه سال که در خاک داغ خوزستان بوده بدنش سالم است .

او چادرش را که از سرش روی شانه هایش افتاده بود جمع کرد و غریبانه با گریه گفت :

-         خوش آمدی پسر عزیزم ، حلالت باشد شیری را که با وضو در دهانت می گذاشتم . خدا به خاطر نمازهای شبت رحمی هم به مادر پیرت کند . حالا پسرم کجاست ؟!

-         اکبر را بردند پا بوس امام رضا ،

دوباره بغضش ترکید و با گریه گفت :

-         خودش تنها ؟! پس قرارمان چه شد؟!

-         اگه امام غریب ما را هم بطلبد فردا صبح با هم عازم مشهد می شویم .

طلعت خانم این را که شنید بدنش را به سمت مشرق برگرداند دستهایش را به نشانه ی ادب روی سینه اش گذاشت کمر خمیده اش را کمی به سمت زمین خم کرد وبا گریه گفت

-         السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ، قربان کرامتت آقا بلاخره من را با اکبرم به پاپوسی پذیرفتی

 

کل زدن : فریاد شادی که زنان برای تازه دامادها می کشند.

                                              التماس دعا 


نظرات  (۲)

سلام 
نوشته های زیبای شما و تعهدتان به انقلاب و اسلام باعث افتخار است . همیشه موفق ، پیروز و سربلند باشد .
پاسخ:
سلام ممنونم . خیلی لطف دارید 
۱۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۰:۵۰ شهرزاد یوسفی
انسانهای سعادتمند آنهایی هستند که دست ار آرمانهای خوب خود بر نخواهند داشت و در مقابل آن ایده و آرمان تعهد دارند . قلمتان رسا و سالم باشید 
پاسخ:
ممنونم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی